یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم
(sia_vash_r)
نوشته شده توسط دانشجویان دانشگاه آزاد در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت
چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟
دوره ی ارزانی ست
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
و دروغ از همه چیز ارزان تر
آبرو قیمت یک تکه ی نان
و چه تخفیف بزرگی خورده ست، قیمت هر انسان
(sia_vash_r)
نوشته شده توسط دانشجویان دانشگاه آزاد در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت 12:52 موضوع | لینک ثابت
روزي مردي خواب عجيبي ديد، او ديد که پيش فرشتههاست و به کارهاي آنها
نگاه ميکند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول
کارند و تند تند نامههايي را که توسط پيکها از زمين ميرسند، باز
ميکنند، و آنها را داخل جعبه ميگذارند. مرد از فرشتهاي پرسيد، شما چکار
ميکنيد؟!
فرشته در حالي که داشت نامهاي را باز ميکرد، گفت: اين جا
بخش دريافت است وما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل ميگيريم.
مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل
پاکت ميگذارند و آنها را توسط پيکهايي به زمين ميفرستند.
مرد پرسيد:
شماها چکار ميکنيد؟! يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است،
ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان ميفرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشتهاي بيکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟!
فرشته
جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ،
بايد جواب بفرستند، ولي فقط عده بسيار کمي جواب ميدهند. مرد از فرشته
پرسيد: مردم چگونه ميتوانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسيار ساده
فقط کافيست بگويند *خدايا شکر*
(yashasin)
نوشته شده توسط دانشجویان دانشگاه آزاد در شنبه یکم فروردین 1388 ساعت 12:57 موضوع | لینک ثابت
گله میکرد ز مجنون لیلی
که شده رابطه مان ایمیلی
حیف از آن رابطه ی انسانی
که چنین شد که خودت میدانی
عشق وقتی بشود داتکامی
حاصلش نیست بجز ناکامی
نازنین خورده مگر گرگ ترا
برده یا دات نت و دات ارگ ترا
بهرت ایمیل زدم پیشترک
جای سابجکت نوشتم به درک
به درک گر دل من غمگین است
به درک گر غم من سنگین است
به درک رابطه گر خورده ترک
قطع آنهم به جهنم به درک
آنقدر دلخور از این ایمیلم
که به این رابطه هم بی میلم
مرگ لیلی نت و مت را ول کن
همه را جای OK کنسل کن
OFF کن کامپیوتر را جانم
یار من باش و ببین من ON ام
اگرت حرفی و پیغامی هست
روی کاغذ بنویسش با دست
نامه یک حالت دیگر دارد
خط تو لطف مکرر دارد
خسته از font و ز formatشده ام
دلخور از گِردِلی @ (ات) شده ام ….
کرد ریپلای به لیلی مجنون
که دلم هست از این سابجکت خون
باشه فردا تلفن خواهم کرد
هرچه گفتی که بکن خواهم کرد
زودتر پیش تو خواهم آمد
هی مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتی تو عزیزم لیلی
دیگر از من نرسد ایمیلی
نامه ای پست نمودم بهرت
به امیدی که سرآید قهرت ...
(yashasin)
نوشته شده توسط دانشجویان دانشگاه آزاد در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 7:24 موضوع | لینک ثابت
از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن.زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
فرقى نمی كند گودال آب كوچكى باشى یا دریاى بیكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
نلسون ماندل
(yashasin)
نوشته شده توسط دانشجویان دانشگاه آزاد در شنبه هفدهم اسفند 1387 ساعت 16:52 موضوع | لینک ثابت
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ییک چاه بدون آب . کشاورز هر چه
سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره .برای اینکه حیون بیچاره زیاد زجر نکشه
کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه روبا خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر
نکشه .
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هربار خاکهای روی بدنش رو می
تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا میآمد سعی میکرد بره روی خاک
ها .
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغبیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به
بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه یچاه رسید و بیرون اومد .
خاکها بر سر ما ریخته می شوند.
و ما مثل همیشه دو انتخاب داریم:
اول اینکه اجازه دهیم مشکلات زندگی مثل تلی از مشکلات ما را زنده به گور کنند.
دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود
نوشته شده توسط دانشجویان دانشگاه آزاد در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 ساعت 9:25 موضوع | لینک ثابت
بعضی وقتا از خودم می پرسم: مگه من چه گناهی کردم که
خداوندچینین مشکلی سر راه من قرار داد ؟
برای پاسخ به این سوال یک مثال جالب می زنم :
یک روز دختری که از درس جبر نمره نیاورده بود، قلبش شکسته شده بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بوده به مادرش گفت : همش اتفاق های بد می افته !
مادر مقداری روغن مخصوص شیرینی پزی به او داد
دخترک گفت :اه...! حالم را به هم می زنه !
این بار مادر رو به او کرد و پرسید: با کمی آرد چطوری ؟
و دختر پاسخ داد که از آن همه بدش می آید .
مادر با چهر ای مهربان و متین رو به دخترش کرد و گفت : بله شاید مهمه اینها به تنهای به نظرت بد بیایند ولی وقتی آنها را به اندزه و شیوه مناسب با هم مخلوط کنی یک کیک خیلی خوشمزه خواهی داشت .
باید به خداوند توکل کرد و اطمینان داشت که همه این موقعیت های به ظاهر نا خوشایند معجزه می آفرینند.
نوشته شده توسط دانشجویان دانشگاه آزاد در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت
ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم
تو دانی با دل غمخور شبت خوش باد من رفتم
اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم
گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم
ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا
زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم
به چهره اصل ایمانی به زلفین مایهی کفری
ز جور هر دو آفتگر شبت خوش باد من رفتم
میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی
لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم
بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی
ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم
(yashasin)
نوشته شده توسط دانشجویان دانشگاه آزاد در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 ساعت 10:7 موضوع | لینک ثابت
مردی
در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض
لاستيک بپردازد.
هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به
سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را
برد.
مرد حيران مانده بود که چکار کند.
تصميم
گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود.
در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده
های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن
و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.
آن
مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و
بهتر است همين کار را بکند.
پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را
بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد
و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم!
(yashasin)
نوشته شده توسط دانشجویان دانشگاه آزاد در جمعه یازدهم بهمن 1387 ساعت 9:42 موضوع | لینک ثابت
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی / با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش بهرم بکش تصویر مردان خدا / در بیابان تک درختی یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن / عکس یک خنجر ز پشت سر ، پی مولا کشید
گفتمش تصویری از لیلی و مجنون بکش / عکس حیدر را کنار حضرت زهرا کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن / در بیابان بلا تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت و مظلومی و محنت بکش / فکر کرد و چار قبر خاکی از طاها کشید
گفتمش ایثار و رنج و صبر و ایمان را بکش / گریه کرد ، آهی کشید و زینب کبری کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق ؟ / عکس مهدی را کشید و واقعاً زیبا کشید
گفتمش تصویر کن تصویری از روی حسین / گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید !
شهادت حضرت اباعبدالله الحسین و یارانش تسلیت باد.
(yashasin)
نوشته شده توسط دانشجویان دانشگاه آزاد در سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 9:46 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY